|
سه شنبه 6 بهمن 1388
پل سزان
پُل سِزان (۱۹ ژوئیه ۱۸۳۹ -۲۲ اکتبر ۱۹۰۶) یکی از تاثیرگذارترین نقاشان مدرن فرانسوی و همچنین یکی از برجستهترین نقاشان پسادریافتگر (پست امپرسیونیست) محسوب میشود. وی آثارش را در کنار آثار نقاشان دریافتگر (امپرسیونیست) به نمایش میگذاشت.
در هر تاش قلمموی سزان ساختاری استوار را میتوان دید. نوآوریهای او چه در شیوهٔ اجرای نقاشیها و چه در سبک ، بعدنمایی، ترکیببندی و رنگآمیزی آنها بر هنر سدهٔ بیستم تاثیر شگرفی گذاشت.پیکاسو ترکیببندیهای سطوح او را به شیوهٔ کوبیسم گسترش داد و ماتیس به رنگآمیزیهایش دلبسته بود. از هر دوی این نقاشان آمدهاست که «سزان پدر همهٔ ما است». وی در همهٔ زندگی هنریاش بس آزرمگین و کمسخن بود و از اینرو همواره در جمع هنرمندان بیگانه به شمار میآمد. شهرت هنری او دیرگاه فرا رسید و در دورهٔ کهنسالیاش بود که نقاشان جوان به اهمیت او پی بردند. زندگی هنری پل سزان در نوزدهم ژانویه ۱۸۳۹ در شهر اکس-آن-پرووانس در شمال باختری فرانسه زادهشد. پدرش لوئیس اگوستوس سزان بانکداری توانگر بود که هزینههای زندگی پسر هنرمندش را میپرداخت و پس از مرگ مرده ریگی بسزا(۴۰۰، ۰۰۰ فرانک) برای او به جای گذارد. مادرش آن الیزابت اونورین اوبرت زنی بود دلزنده و رویاوا و بسیار نازکدل و رنجنده. از او بود که پل نشان دید و انگاشت زندگی گرفت. پل و دو خواهر کوچکترش مری و رز روزگار کودکیی آرام و پرنواز داشتند. در ده سالگی او به دبستان شبانه روزی سنت جوزف در آیکس Aix رفت و راستانگاری را از یک راهب ترسای اسپانیایی بنام جوزف گیلبرت آموخت و در ۱۸۵۲ به دبیرستان بوریون در شد پل سزان که در نوجوانی درشت اندام و نیرومند بود از دوست کوچک و تکیدهٔ خویش امیل زولای یتیم و بینوا در کشمکشهایش با بچه محلهایش که او را به ریشخند «پاریسی» میخواندند پشتیبانی میکرد. زولا سالها پس از آن چنین از سزان یاد میکرد «ماکه از دید روانی در دو سوی رویاروی هم بودیم برای همیشه باهم یکی شدیم وبرای هم پیوندیهایی رازگون، که همان آشفته سری نا آشکار هردوی ما بود برای رسیدن به فرازمندی، به هم گراییدیم. هشیاری برتر ما در تراز با آن ناکسان کودن بی سروپا که با دیو خویی کتکمان میزدند بیدار میشد.» در سالهای ۱۸۶۱-۱۸۵۹ سزان با به سرنهادن به خواست پدر در دانشکده حقوق دانشگاه آیکس به آموختن پرداخت و در همان هنگام آموختن راستا نگاری را دنبال گرفت. در ۱۸۶۱ پس از گفتگویی ناخوشایند با پدرش که بر آن بود تااو را از رفتن به پاریس برای آموختن نگار گری بازدارد سزان جوان رهسپار پاریس شد اما آشنایی با کارهای نوآورانی چون اوژن دولاکروا، گوستاو کوربه او را بخود بس ناباور و دلسرد ساخت.
چرخهٔ تاریک یا دل وایانه ۱۸۷۰-۱۸۶۲
ارتهٔ سزان، که او خود آنرا , «گستاخانه» می خواند به گشت گارهای پردههای نخستین اش میآمد. این گشت گارهایی بود از کشتار و دریده گری rapes و پتیارگی. به گفتهٔ تاریخ دان هنری فرانسوی ژان- کلود لبنستین «سزان جوان میخواست که تماشاگرانش را به جیغ کشیدن وادارد.. او از هرسوی راستاپردازی، رنگ آمیزی، ارته، اندازه بندی و گشت گار گزینی آفند میکرد... او دد منشانه همهٔ دوست داشتنیها را در هم میشکست» و از این روی بود که سزان از نهادها ی نگارگرانی چون تن واییهای هنری erotic art تیتیان و بد افتادهای گویا پیروی میکرد. کارهای نخستین سزان در این چرخه کارهایی تیره و با چیدهگیهایی از رنگهایی سنگین و روانه، نشان از نگرانی و ناآرامی نگارگری جوان را میدهند. بیشتراین کارها که گاه با کاردک کار شدهاند چهره نگاری و اندام نگاری پنداری و هر از گاه زیستهای خاموش بودند. چهره نگاری او بسا که از میان بستگانش و یا خود-چهر نگاری بودند. کارهای اندام نگاری پنداری او بیشتر پتیاره انگیز و تند خویانه با رنگ آمیزیی بی پروایند و نماد از دلبستگی او به دلاکروا میدهند. و این پیداتر ست در باز نگارههای او از کارهای دلاکروا. هرچند این کارها پختگی شیوهٔ دلاکروا را ندارند. به هر روی سزان آسیمه سر و آشفته بسیاری از پردههای خویش در این چرخه را پاره و نابود کرد و دیگر آنکه نتوانست بیش از شش ماه در پاریس تاب آورد و افسرده دل به خانهٔ پدر بازگشت. هر چند پس از یکسال زندگی با پدر دوباره هوای نگارگری براو چیره آمدو این بار برای همیشه با او ماندگار ماند. سزان به پاریس بازگشت و چون در آزمایش برای درایی به دانشکدهٔ هنرهای زیبای پاریس درمانده ماند دگرباره بس آذرده دل گردید و از همه سختتر آنکه نگارههایش برای نمایش در نمایشگاه پذیرفته نشدند. در این هنگام بود که با پیسارو آشنا شد. پیسارو برای سزان نه تنها یک استاد که بل یک دوست و همچون پدری دیگر بود. سزان دربارهٔ او همیشه به ستایش سخن میگفت و سی سال از آن پس از او به آوند «پیساروی فروتن و سترگ» یاد میکرد.
چرخهٔ ساختارگي ۱۸۸۰-۱۸۷۰
در سالهای ۱۸۹۰-۱۸۸۰ سزان به اوج آفرینندکی خویش نزدیک شده بود. مرده ریگ پدر اورا از نگرانی بی نوایی رهایی داده بودو او روزگار خویش را به نگاره گری میگذراند. در این چرخه او با برنارد و گوگن و ونگوگ در پیوند بود و روزگار زندگی را به تنهایی با خانواده اش در آیکس سر میکردو به دل نگرانی از بیماری و تنگ چشمی و ناخن خشکی نامی شده بود. اگرچه در نیمهٔ دوم این دهه او بیشتر از گاهان خویش را در پاریس سپری میکرد و شاهکارهای خویش همچون نو جوانی با جلیقه سرخ، گلدان آبی رنگ، و ماردی گرا Mardi Gras , و بسیار از چیدگیها ی پردههای بزرگ تن شویان را آفرید. ارتهٔ او از ریشه دگرگون شد و ریختها و رنگها در چیدگی پرده آنچنان سامان گرفتند تاکه بهترین هماهنگی را در بستگیی باستانه فراآورند. در پردهٔ زنی با قوری قهوه او رنگهایش را در لایههایی نازک بر روی هم میگذارد تا سنگینی و ناسازشی همچون پردههای آبرنگ بیافریند.
فراتر از همه، پردههای زیستهای-خاموش سزان هستند که بنیانی ترین بهره گیریهای او را از پژو هشهایش در وستها ی میان رویه و ژرفا را نمایان میدارند. برای نمون در پردههای سیبهاش در روی ظرف چیدگی نگاره هستی سیبها را در پیوند با همهٔ اطاق و نه تنها با میز چوبی زیر ظرف نمایان میکند. تماشاگران میپنداشتند که او طراحی یاد نگرفته ولی کژگاریهای او همه از سر آگاهی ست. او گلدان آبی رنگش را کج میداردو و یا دستهٔ یک کوزه را درازتر میکشد ویا یک ظرف یا کاسه را سربه پایین میکشد آنچنان که گویی به ترازا روی میز گذاشته نشده تا به تماشاگر ارجمندی و برازایی ریختها رادر ترازی هوشمند نشان دهد.
در سالهای فرجامین دههٔ ۱۸۸۰ سزان روشنایی ویژهای را آفرید که در نپیتر (طبیعت)هرگز پدیدار نیست. او با این آفرینش به سر انجام راه خویشتن را از درانگاشت گران برای همیشه جدا نمود. از این پس تنها برایش او آن بود که این روشنایی را با ارته ساختایی خویش به هماهنگی آمیخته دارد. او شیوهٔ سازندگی رویههای رنگین خویش را در لایههای گوناگون برای پدیدآوردن سنگینی به همراه روشنایی ویژهٔ هر پرده در چشم اندازهای سالهای پایانی این دهه آزمون نمود. و این تلاش به برازایی در پردههای پشت سرهم او از کوه سنت ویکتوار the Monte Ste-Victoire به کامیابی رسید. او این کوه را بیش از شصت باد در پردههای رنگ وروغن و آبرنگ نگاره کرد و در هر آزمون نمایش کوه را ساده تر نمود و روش پذیرفته شدهٔ نشان دادن ژرفا با خطهایی که در چشم انداز به هم میرسند را به دور ریخت. سزان خط افق را پایین آورد و رویههای افقی و عمودی را با یکدگر آمیخت و آنها رابا گامهای گوناگون رنگی به هم پیوست تا روشنایی ویژه اش را فرا آورد و با این شیوه همهٔ پیمانهای پیشینهٔ نزدیکی و دوری و ژرفا را که از گاهان رنسانس بر نگاره گری فرمانوا بودند به زیر پا نهاد.
چرخهٔ تنهایی و آفرینش روشنایی: کارهای ۱۸۹۰-۱۸۸۰
در 1۸۸۶ امیل زولا نسخهای از کتاب داستان خود «شاهکار» L’Oeuvre را برای دوستش سزان فرستاد. شاهکار داستان زندگی هنری پاریس است در چرخهٔ امپراطوری دوم the Second Empire که بخشی از زندگی خود زولا را آشکاری میدهد. زولا چند سال پیش از نوشتن شاهکار در میانهٔ نگاره گران و تندیس سازان پاریس به آوند بازکاوی گستاخ و بپاخیز نامی شده بود زیرا او از سوی گیران پر شور وآتشین مکتب «نگاره گری در هوای آزاد» Open-air school بود که ادوارد مانه نخستین پایه گذار آن مکتب بود. در هنگام نمایشگاه سالن ۱۸۸۶ بود که زولا به آوند یک بازکاو هنری با زبانی تیز و برنده به پشتیبانی از مانه برخاست و با باوری سهمگین از مانه که هنوز حتی اورا ندیده بود به آوند نگاره گری که بر او بیداد شدهاست به دادستانی برخاست. در داستان شاهکار کساور نخست کلود لانتیه نمایندهای از کسگانههای مانه و سزان بود. داستان کودکی کلود یادآور گذشتههایی بود در شهر آیکس ودر کنار رود آرک، گذشتههایی که زولا و سزان و دوست دیگرشان باستی با هم داشتند. زولا در «شاهکار» مینویسد: «هنگامی که کلود و دو دوست دیگرش دوازده سال داشتند شیفتهٔ آن بودند که در ژرفترین بخشهای رودخانه بازی کنند. آنها همچون ماهیها شنا میکردند و سپس برهنهٔ برهنه در همهٔ روز روی شنهای سوزان دراز میکشیدند و سپس دیگر بار به درون آب میجهیدند»
زولا در این داستان از دلسردیها و دل نگرانیهای سزان پرده بر میدارد و بیم او را از ناکامی در تلاش خستگی ناپذیرش در کار کردن روی پردههایش و دو باره و دیگر بار بازکاریش نشان میدهد. زولا مینویسد: "او به خوی پیشینه اش دودلی و بی باوری بازگشت.. هر پرده را که پذیرفته نمیشد پردهای بد میخواند. این نودش سستی او را آسیمه و آزرده میداشت. آنچه که اورا بی تاب میکرد این بود که هرگز نیروی هویداگری خویش را به شایستگی نداشت زیرا که توان آفرینندگی او از زایش یک شاهکار سرباز میزد...
و چون این آشوبها بیشتر و بیشتر و به پشت سرهم رخ میداد او هفتهها را به شکنجه دادنی سخت به خود سر میکرد، و آویخته میان امید و دودلی و همهٔ ساعتهای آزارنده راکه با شاهکار شورشی اش به کشمکش میگذراند با این رویا بردباری میکرد که روزی که دستهایش از بند زنجیرهای ناپدیدار کنونی رها شده باشد نگارهای خواهد کشید و آن پرده او را به بایسته گی خرسند خواهد نمود."
چنان مینمود که زولا در داستان «شاهکار» سزان را هنرمندی سرخورده و پایان یافته میشناساند و راز پیوندهای ناشیانه و خشک او را با زنان بر ملا میکرد. در پس از رسیدن این کتاب به دست سزان او این نامهٔ کوتاه و خشک را برای زولا فرستاد:
«من از نگارشگر له روگون-ماکار Les Rougon-Macauart سپاسگذارم برای این یاد آور یادها و از او میخواهم تا به من پروا دهد تا دستهایش را بفشرم در این دم که به سالهای گذشته میاندیشم. همیشه از آن شما در زیر انگیختهٔ گاهان سپر شده، پل سزان» و با این نامه برای همیشه به دوستی خود با زولا پایان داد.
در میان سالهای ۱۸۹۲-۱۸۹۰ سزان سه پرده از دو مرد ورق باز نگاره کرد که بسیار از نگاره گران کسگانهٔ او و زولا را در این پردهها میبینند و شاید [[ورق بازان]] پاسخ سزان به «شاهکار» زولا بود. دو ورق باز در این پرده در اندیشهای ژرف فروشدهاند. زولا کسگانهٔ دست چپ در این پرده به همه گی در پرده باشش دارد. سزان در نماد کسگانه دست راست باششی کنارهای دارد با این همه شگفت اینکه او به تماشا گر نزدیکتر مینماید. او بخش بزرگتری از میز بازی را فراگرفته، سر به پیش خم کرده و نگرانتر مینماید. زولا خونسرد و پر باور به بازیگری خود به راستگونه نشسته و تنش با راستای دیوارهٔ افقی و پایهها ی میز چار چوبی برازا برای پیرامون خویش ساخته که با کلاه شق و رق و لیاس بی چین و چروکش هماهنگ است. اما سزان با کلاه تاب خورده و لباس ناوار خود در آن چارپوب نمیگنجد. در هر بخش کوچک این پرده نشانی از رویارویی به چشم میخورد. پرده سوم که پرده پایانی و بهترین از[[ورق بازان]] است اینک در موزه لوور است و به آوند یک شاهکار شمرده میشود.
چرخهٔ استادی و فرزانگی ۱۹۰۰-۱۸۹۰
در دههٔ ۱۸۹۰ سزان کارهایی چون لالهها و سیبها، ورق بازان، زیست خاموش با سبد سیب، پسری با جلیقه سرخ، چهرنگار گوستاو جفروی، زیست خاموش با فلفلدان، زیست خاموش با کیوپید گچی، زیست خاموش با سیب و پرتقال، دختر جوان ایتالیایی، خانه با دیوار ترک خورده، کاج بزرگ، خم جاده در مونت گرو و بسی دیگر از شاهکارهای خویش را آفرید. با این همه او در گمنامی بسر میبرد.اما به ناوابستگی خویش خو کرده بود و تنها آنچه را که دوست داشت و به شیوهای که دوست داشت نگاره میکرد و اگر کسی را ناخوشایند مییافت از دیدن او سرباز میزد چنانکه از پایان دادن به چهره نگار گوستاو جفروی خودداری نمود و آنرا نیمه کاره رها کرد زیرا که هنگامی که جفروی در برابر او مینشست از کلمانسو سخن میزد و سزان از او بیزار بود.
در ۱۸۹۱ به بیماری قند دچار آمد. و بناچار برای درمان به سویس، ویشی و سپس به تالوار Talloires درشد که درآنجا دریاچه آنسی Lake of Annecy در او ساوی Haute savoie</ref> را به پرده کشید. به فرجام امبروز ولارد Ambroise Vollard یک نمایشگاه تک-تنه از کارهای او را در سال ۱۸۹۵ در نمایشگاه خود سامان داد. سزان پردههایش را از چار چوبشان جداکرده و آنها را لوله شده به نمایشکاه ولارد فرستاد. اگرچه این نمایشگاه صدایی نکرد اما بسی از نگارگران جوان را بسوی سزان در کشید. و چون سزان به هر از گاه دیده میشد باششی افسانهای از خود برانگیخت. در پایان این دهه بسیار از نگار گاران پیشرواو را به آوند «فرزانه» ارچمند میداشتند. نگاه کنید به:Post Impressionism, by Ian Barras Hill, Gally Press, New York, 1980, ISBN: 0-8317 7098 8
در ۱۸۹۷ مادرش درگذشت و لو جاس دو بو فان Le Jas de Bouffan را به او گذاشت. ولی او را تاب بردن بار یادهای آن خانه نبود.
سالهاي پاياني
در سالهای پایانی زندگی زناشویی سزان با همسرش ارتنس بی آرام و پر تنش بود. بسا هنگام که از هم جدا میزیستند. پس از مرگ مادر شوهر ارتنس چندگاهی با پسرش پل به پیش سزان بازگشت اما پرخاشها و ناخرسندیها از سرگرفته شد.ارتنس یادداشتهای مادر شوهر خودرا پس از مرگش سوزاند و سزان در خواستارهٔ مرگ خویش همه دارایی خود را به پسر بخشید و ارتنس راهیچ نگذاشت. سزان در جهان نگارههای خویش آرامش مییافت و از این روی بود که در ۱۹۰۲ خانهای به همراه یک کارگاه نگارگری برای خود بر فراز تپههای آیکس ساخت. هنگامی که برای نگارگری به هوای آزاد میرفت همچون کشتگران جامه بر تن مینمودو با گاری اسبی که با مخمل سرخ آراسته شده بود به جایگه نگاره گری میشد.
در سالهای ۱۸۹۹ و ۱۹۰۱ از او درخواست شد که در نمایشگاه ناوابستگان پردههایش را به نمایش بگذارد و این نشان از نام آوری او بود و موریس دنیسکه از دوستداران کارهای او بود پردهٔ در ستایش سزان را کشید نه در نمایشگاه بروکسل در ۱۹۰۱ به تماشا گذاشته شد. و دنیس بود که او را به نمایش در سالون پاییز Salon d' Automne پاریس زیر آوند درخواند و این نمایشگاهی بس کامیاب بود و بسیار از نماشاگران که میپنداشتند سزان درگذشتهاست از این که او را هنوز در میان خویش میدیدند به شادی میآمدند و برای سزان این مایهٔ خرسندیی دیر رسیده بود واین شناسایی با نمایشگاهی که ولارد برای او زیر آوند نمایشگاه یادمان سزاندر ۱۹۰۷ برآورده شد به اوج رسید.
و او همچنان آزمونهای نگارگری خویش را پا فشارانه دنبال میکرد ومی گفت که آرزو دارد تا «منحنیهای اندام رنان را با شانههای تپهها به پیوند آرد» و مینوشت که «هنگامی که رنگ در توانگرترین خویش است ریخت به برترین برازایی میرسد». تا آنکه در یک روز بارانی هنگامی که با افزار نگارگری بر پشت خودرا در جادهای گل آلود به پیش میکشید به سکته دچار آمد ودر کنار جاده بر زمین غلتید. یک گاری لباس شویی کالبد نیمه جانش را از زمین برگرفت اما او یک هفته از آن پس به سینه پهلو در شصت و هفت سالکی درگذشت.
داوری: هنری که آفرینندهٔ هنر ست
سزان بی گمان از نگارگران بس هشیار و اندیشمند است. او برآن بود که به گونهای نمایانهای از ریختار بیافریند و تماشاگر را وادار کند تا باور کند که او به ریختارهایی که به راستی در جایی بودهاند مینگرد اما او همچنین میخواست که تماشاگر فراموش نکند که آنچه در برابر اوست نمایانهای بیش نیست. پیش از سران نگاره گران پس از رنسانس میخواستند که تا آنجا که شدایی داشت ریختارهایی همتا و همگون با آنچه میدیدند را در پردههای خویش باز سازی کنند. برای سزان این هنری بود که میخواست خود هنر را در یک پرده از تماشاگر پنهان دارد ولی سزان را برایش آن بود که هنر را در پردههای خویش آشکاری دهد و این به دریافت هنر شناسانی چون کیث رابرتز «هنری ست که هنر میآفریند.» پژوهش دیداری سزان پزوهشی بسیار پیچیده و بنیانی است زیرا او بر این باور ست که دچارشهای بسیاری را در نگاره گری میبایست چاره کرد. هر زدش رنگ سزان به پرده میباید که با خود بار همهٔ باورهای او را برساند. او به قلم گیری و راستاپردازی پیرامونهٔ در کارهای نگار گران پیشین ناباور بود. به گفتهٔ او «راستا پردازی ناب، گونهای همپاشیدگی است» راستاپردازی پیرامونهٔ و قلم گیری کنارهها در نپی تر و طبیعت دیده نمیشود زیرا به باور او همه چیز در نپیتر رنگ دارد. در گفتگویش با امیل برنارد گفت: " در همانگاه که نگاره میکنیم داریم راستا ی پیرامون را پرداخت میکنیم. هرچه رنگ هم آهنگتر شود پیرامونه پردازی هم درستتر و نردیکتر میگردد. هنگامی که رنگ توانگر است، ریختار به والا یی رسیدهاست. زدایی و پیوند سنگینیها راز راستاپردازی و ریختار ست." نیرومندی هستهها ی انگاشت در هنر سزان، اینکه میتوان هر بخش آنرا زیر پژوهش و کاوش آورد و در هر زدش قلم موی او برایش و بایشی هوشمندانه و اندیشمند یافت کارهای او را در تراز شاهکارهای جاودانه مینهد. کارهای راهنمای آموزشی بسیار از نگاره گران گردید که تنها شمارهای اندک از آنان همچون پیکاسو، براک و ماتیس در پیروی از او به سرفرازی و کامیابی رسیدند و آن بسیار از دیگران سر خورده و فراموش شده ماندند زیرا هرگز در نیافتند که کارهای سزان آمیزه ایست شگرف و پر شگفت از اندیشاری و کنجکاوی و شور و دلنگرانی و کاوش و نگرشها و خیره ماندن هاو آزمو نها و از خود گذشتگیها. و در پایان دستاوردهای سترگش آنچنان آشکار بود که به جواکیم گاسکه گفت: «من خیلی پیر هستم، خیلی زود آمدم ولی من گذرگاه را نشانه گذاشتم و دیگران آنرا دنبال خواهند نمود.» |